پنجشنبه 3 مرداد 1387

شعر نيايش لطيفه از ما بپرسيد آنچه كودكان مي دانند ضرب المثل آثار كودكان دانستنيهاي كودكان داستانهاي كودكان بازي و سرگرمي كارت پستال كتابخانه نونهال مجله خواني نونهال ترانه هاي نونهالي

 

 

 

 
لطفا براي برقراي ارتباط با عمو نونهال ثبت نام نمائيد.

 

امتياز

چگونه مي توانم امتياز خود را…

محمد رضا

لطفابه ايميلم داستان حضرت محمدوسليمان رابفرستيد

سلام عمونونهال
لطفابه…

محمد حسين شاه محمدي

چه باران تندي !چه ابر پر باراني

دلش پر بود
بغض گلويش را…

ايدا كياني اسكوئي

ميشه يك قصه كوتاه با تصوير برايم بفرستي.

سلام عمو نونهال.ميشه يك قصه…

تارا خسروجردي

عموقصه هم برامون بزار

عموقصه هم برامون بزار
مهدي…

مهدي وحيد

مطالبيدرموردحضرت علي(ع)

سلام عمو نونهال
لطفا برايم…

محمد حسين شاه محمدي

يك خاطره از زمان جنگ تحميلي

يك خاطره از زمان جنگ تحميلي…

ليلا كياني اسكوئي

گوشواره هاي گيلاسي

آرزو داشت يك جفت گوشواره داشته…

ليلا كياني اسكوئي

برامون بذار،قصه مذهبي

عمو نونهال،خوبي و باحال،انقدر…

محمدمهدي غفوري

كاشكي اين ماشين كنار جاده كه نه موتور داشت و نه لاستيك

ماشين
يه…

ليلا كياني اسكوئي

 
 

نونهال عزيزم در صورتي كه در سايت ثبت نام نموده ايد، براي ورود به سايت پيام نگار(ايميل) و كلمه عبور خود را وارد نمائيد ، در غير اينصورت براي عضويت در سايت ثبت نام نمائيد.


ادريس نبي (ع)

پيامبري بود به نام ادريس نام اصلي او «اخنوخ» بود اما چون او هميشه در حال مطالعه بود به او «ادريس» لقب دادند يعني كسي كه هميشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادريس هنوز مدت زيادي از زندگي بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادريس براي اولين بار به آدم ها ياد داد كه چگونه نخ بريسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنويسند و حساب كنند و خانه بسازند .
چيزهايي كه ادريس ياد داد، باعث شد كه زندگي مردم راحت تر شود به همين دليل همه او را دوست داشتند و از او راهنمايي مي گرفتند . تا اينكه اتفاقي افتاد . در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . او يك روز هوس كرد تا با سربازهايش به تفريح برود . به باغي رسيد و دستور داد تا صاحب باغ را پيش او ببرند . صاحب باغ مردي با ايمان و پيرو ادريس بود . پيش او رفت . شاه به او گفت : باغ زيبايي داري!!
«او گفت همه ي اين زيبايي ها از خداست» شاه گفت: اين باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمي توانم چون با اين باغ زندگي ام را مي گذرانم . شاه با ناراحتي از آنجا رفت . وقتي به كاخش رسيد به وزيرش گفت: ديدي چه اتفاقي افتاد؟ همسر شاه آنجا بود گفت: شاهي كه نتواند باغي را بگيرد به درد نمي خورد . شاه گفت: او پيرو ادريس است و مردم او را دوست دارند . همسرش گفت: بايد او را به بهانه اي مي كشتي شاه گفت: چگونه؟ زنش گفت: «عده اي را جمع كن تا گواهي بدهند كه اين مرد عليه شاه حرفي زده و به اين بهانه او را بكش» شاه هم اين كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازين اتفاق ادريس پيامبر و مردم شهر خيلي ناراحت شدند . خداوند به ادريس وحي كرد كه: اي پيامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد .
ادريس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسيدي كه آن مرد را كشتي؟ شاه گفت: از هيچ كس نمي ترسم و ادريس را از كاخ بيرون كرد . همسرش گفت: چرا او را گردن نزدي؟ تو چطور پادشاهي هستي؟ بايد ادريس را مي كشتي ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادريس فرستاد . خبر به پيامبر رسيد ادريس و يارانش در غاري پنهان شدند . از قضا، همان شب يكي از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . اين اتفاق باعث شد كه ايمان مردم به ادريس بيشتر شود چون فهميدند كه خداي ادريس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بين برد .


تعداد بازديد :  
 

   

ادريس نبي (ع)

فرشته ها

داستان حضرت نوح ( ع )

   

پيراهن سبز بهشتي

خدمت به فاطمه (س)

شكارچي و آهو

   

مداد پر كار

دو درخت همسايه

آزادي پروانه ها

     

صفحه قبلي [ 1 2 3 4 5 ] صفحه بعدي